... پرنده خوشبختی در آبانگاهی دیگر ...
این سومین آبان زندگیت بود ، پسر نازم که مثل یه پرنده ناز اومدی و نشستی رو شونه منو شدی پرنده خوشبختیم ، شدی همای سعادت ...
این حس خوب رو دوست دارم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستش بدم...
چقدر خوبه که تو هستی و من میتونم از تو بنویسم نه از رویای با تو بودن ...
خدایا شکرت بابت این نعمت خیلی بزرگی که بهم دادی ، که هر چی شکرت کنم بازم کمه ...
و اما از تو بگم نفسم ، همه کسم ...
این روزها خیلی شیرین زبون شدی و داری جمله های بلند و طولانی میگی ، البته همچنان کلمه های جدید هم میگی که بعضی هاش رو خیلی ناز و بامزه میگی ...
خوشگل رو میگی [هوشکل]
جوراب [ جو آب ]
بشور [بشوش]
میوفته [ میو تّه]
دیگه به جای اینکه بگی [ دوست نه ] میگی [دوست نداره ] مثلاً میگی : " رادین چای دوست نداره "
تازگی ها شناسه ها رو هم داری یاد بگری ، به جای [ دوست نداره ] میگی [دوست ندارم ]
خیلی برات دنبال یه cd اموزشی خوب زبان گشتم ، اما بهتر از همون بی بی انیشتینی که داری رو نیافتم
بقیه cd ها یی رو که فارسی زبانها ساختن لهجه اصلی رو نداره و درست و اصیل کلمه رو نمیگن ، cd های خود زبان اصلی هم فقط شغر و آهنگ که این طوری دوست ندارم یاد بگیری ...
خوب با نگاه کردنشون چند تا کلمه هم انگلیسی یاد گرفتی [ گوریلا ، زیبرا که میگی زیبا ]
تا عدد ٣٠ میشمری ، اما همچنان با ١،١١،٢١ مشکل داری و اینا رو جز اعداد نمیدونی
خوشحالم که بلدی بشماری , اخه بچه کلاس اولیای فامیلها تا صد که میشمردن من همش میگفتم هنر کردید خوبه که بلدی تا اینجاشو و من الکی کلاس نزاشتم
از قصه بزی بگم که خیلی خوب خودت تعریف میکنی عزیزم البته با کمک مامان که مفصلاً تو یه پست دیگه برات توضیح میدم
اولین قسمتی رو که حفظ کرده بودی رو یادمه
جمعه ظهر 24 آبان 92 وقتی که با بابایی مشغول گردگیری خونه بودیم شما هم زیر آفتابی که از پنجره سالن تو خونه افتاده بود مشغول بازی بودی ، در همون حال زمزمه میکردی :" منم منم مادرتون ، غذا آوردم براتوون " که خیلی شیرین میگفتی کاش میشد تو همون لحظه ضبطش کرد اما خوب نمیشه ...
تو تاسوعا عاشورا بود که بعد از اینکه بابایی مهربون صلوات رو بهت یاد داد و حفظ کردی و قصه بزی هم که تو ذهنت مونده بود و فهمیدم که توانایی یاد گیری و حفظ کردن داری ، تصمیم گرفتم بهت سوره های کوچیک رو یاد بدم که با سوره " توحید " شروع کردم ، خوب هم تکرار میکردی با اون زبون ناز کودکانت
غروب 28 آبان 92 بود ، خیلی دلم گرفته بود .
از اون غروبهای پاییزی که نه حوصله داری بری تو سرما بیرون و نه تو خونه بند میشی ،نه حال حرف زدن داری ، نه حال خندیدن ، تو برزخی ، یه دفعه دیدم در حین بازی داری میخونی ؛
"بیس میللّه یَحمانِ یَحیم ، قُی اُوَ لاوُ اَ اَد ... اَیاهُ صَمَد ... یَم اَیِد ... و آم "............ تا همین جا یادت مونده بود
بابایی کلی ذوق کرده بود و متحیر و چشماش گرد و منم که مطابق معمول احساساتی شدنم اشک شوق از رو صورتم پایین میومد ...
عشق کوچولوی من ، عاشق این هوشتم
دلم میخواد قورتت بدم درسته، ایشالا روزی برسه که حافظ کلام خدا ، قران بشی مامانی خوشگله که این یکی از سه تا آرزوی من برای توست
روز چهارشنبه بعد از اومدن از مطب دکتر، بابایی هم برای اینکه تشویقت کنه بردت بازیگاه





چقدر این ماشین بهت میاد






این بازی رو دو بار دلت خواست
دفعه بعد رفتی پشت نشستی و یه پسر دیگه هم کنارت نشست



اینم از جایزه بابایی

اینم از خریدهای پاییزت
پسری من اینقدر بزرگ شده که پتوش براش کوچیک شده ، منم تا هوا سرد شد رفتم و برات گرفتم ف یه پتو به سلیقه خودت
آقای فروشنده یه طرح بن تن برات آورد که خوشت نیومد و طرح پو رو دوست داشتی

اینم یه جفت کتونی،چکمه خوشگل پیدا نکردم باید بازم بگردم

اینم از حوله تن پوشت که اتفاقی اونم طرح پو شد


اینم چند تا عکس با حولت



اینم از اولین ساعتت

داشتم برات از ویترین کفش میدیم که یه دفعه یه پسر 10-12 ساله اومد و یه طبل داد دستت
من فکر کردم ازت خوشش اومده داده تا کمی بازی کنی
بعد گفت بیا این برا تو
من با تعجب پرسیدم:"چــــــــــــــرا؟"
گفت :" نظــــــــــــر کردم" و بعد رفت
نظرت قبول پسر کوچولو

این هم از روش کندن چسبهای بادکنک تولدت

این هم شیوه های جدید بازیت با آقای پو
"آقا پویه، جیش داری بگو"



"آقا پویه در حال نماز خوندن"


پسری در حال صرف میوه و آب میوه

از دستت که عاشق این شلواری ، البته شلوار که نه شلوارک
هر چی هم اصرار میکنم کوتاه بیا نیستی
و مجبورم دوتا رو رو هم بپوشونم
دیگه به صرافت افتادم برم یکی دیگه از این شلواره بگیرم البته اندازه
یه وقتهایی بد گیر میدی که همینو فقط بپوشی


وقتی هم که اب میوه رو ریختی رو شلوارت کلی شاکی شدی که چرا شلوار خوشگلت کثیف شده

این دوتا عروسک رو خودم برات درست کردم با یکی از لباسام که بعد از این که اومدی تو دلم برام کوچیک شد و نو موند
منم برات درست کردم تا راحت بزاری تو دهنت

اینم از بازی مورد علاقه این روزهات
باطری بازی [باتّی بازی]

بعد از گذشت سه چهار ماه از آخرین دیدارمون با پدر جونم ، خوب یادته که عصا داشتن
میری و دسته چرختودر میاری و میگی مامان ،بابابزرگ ...
پسرم حسابی کاریه و حتماً بعد از خوردن غذا باید تو جمع کردن سفره کمک کنه...
این روزها تا تلفن زنگ میزنه به سرعت طرف تلفن میدوه تا خودش گوشی رو برداره و با اون صدای نازش نگه " ایو ، سَما ، اوهوم یا آیه " هم حرفهاییه که میزنه ...
علاقه خاصی به پیدا کردن نمونه چیزهایی داره که آموزش میبینه . مثلاً پیدا کردن دایره ، مثلث و ... که وقتی میریم تو خیابون همش دنبال علامت های راهنمایی رانندگیه تا مثلث و دایره بهم نشون بده ...
عاشق پل هوایی و وقتی با ماشین میریم رو پل کلی ذوق میکنه و میگه " بالا بالایی ، حایا پایین پایینی " ...
تنها غذایی که خیلی خیلی خیلی دوسش داری و به دوباره خوردنش تو یه وعده غذایی رو تکرار می کنی خورشت کرفسه که تا یه بار می خوری و بشقابت تموم میشه میگی :" بازّم "
چیزی که باعث بهم خوردن افکارت بشه ، یا اونی که میخوای نشه میگی :" ای داد بیداد "
هنوزم که هنوزه عاشق قایم موشک بازی هستی و خودتو نصفه نیمه ، پشت چتو ، پرچه ، شال و روسری من و گاهی پشت حوله خوشک کنت قایم میک تا من پیدات کنم .
بیشتر هم فقط سرتو میپوشونی فکر میکنی نامریی شدی جوجوی نازم و ما هم همچنان خودمونو میزنیم به ندیدن و دنبالت میگردیم ...
الهی قربونت بشم که اینقدر حرفمو گوش میدی و هر وقت بخوای شکلات بخوری ازم اجازه میگیری...



... پرنده خوشبختی در آبانگاهی دیگر ...
